تبليغاتX
وقتی میخوای زن نگیری
 
خاطرات و خطرات ووهو
 
- واااااای ... اگه الان داداشم منو تو ماشین تو ببینه چی .....؟!

- خوب ..... نگو بهش همکلاسیم .... بگو ... اتو زدم ...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 8:48  توسط ووهومن  | 
گل در بر و می در کف و معشوق بکام است ...
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 9:35  توسط ووهومن  | 
- حالا دیگه واسه من همه جا می شینی جار می زنی ... که تو قرآن نوشته مرد می تونه زن رو بزنه .....؟ آرررررره .....؟

- آره خوب .... ولی هیچ جا نگفتم تو خونه ما جای مرد و زن بر عکس شده ...

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:23  توسط ووهومن  | 
هر چی می کارم مال تو ....؟!!
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 13:55  توسط ووهومن  | 
سال های اول انقلاب  ... وقتی هنوز معلوم نبود اسم اون خیابونی که از پل تجریش  ... به سمت جنوب میاد ... پهلوی ... مصدق ... یا ولی عصر ... و هر گروهی ... اون خیابون رو به اسم دلخواه خودش صدا می کرد ... یک روز جناب سرهنگ همراه پسرش داشته تو اتوبوس از اون خیابون رد میشده .... پسرش یهو می پرسه ... بابا اسم این خیابون چیه ...؟ ... جناب سرهنگ یه نگاهی به دورو برش میندازه ... می بینه یه عده کرواتی ... یه عده جوون دانشجو ... و یه عده اورکت سبز پوش ... گوشاشون تیز شده که این آقا چی جواب می ده ... جناب سرهنگ هم در کمال خونسردی ... می گه پسرم ... این خیابون بسکه درخت داره ... اسمش خیابون پر درخته ...
  نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 9:6  توسط ووهومن  | 
- بازی زندگی مثل بازی حکم می مونه ... مهم نیست دست آدم خوب باشه ... باید یارش خوب باشه ...

- آره واقعا" ....... یار ما که آس خودمون رو همیشه می برید ...

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 9:20  توسط ووهومن  | 
خدایا این فکر منحرف رو از ما نگیر ...... الهی آمین.
  نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 6:20  توسط ووهومن  | 
- می دونی ... من هم مشکل تو رو دارم .... ولی در اندازه های خودم ...

- اوه ... اوه ......... پس مشکل تو خیلی گنده است .... آره ....؟

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:8  توسط ووهومن  | 
- می بینی مهتاب چقدر قشنگه ...؟

- باز جلوی من اسم یه زن دیگه آوردی ...؟!!!! خجالت بکش ...؟!!!

  نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 8:4  توسط ووهومن  | 
به نظر شما چی شده که رسیدم به پست ۳۶۵ ... اما هنوز یه سال از عمر وبلاگ نگذشته ...؟

  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 23:24  توسط ووهومن  | 
در پی آهوی عشق ... باید دوید ...؟
  نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:44  توسط ووهومن  | 
- من امضاء کردم ....... تو چرا انجام دادی ...؟

- ......... !!!!!

  نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 6:24  توسط ووهومن  | 

به یک هم خانه دختر نیازمندیم .



( ما هم همینطور ... ترجیحا" ۲۷-۳۲ ساله ... پول دار ... خوشگل ... خوش هیکل ... )

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 9:25  توسط ووهومن  | 
- برم به کارگرای ساختمان روبرویی هم بدم و بیام ...

- قربونت عزیزم ... خدایی من از اونا مستحق ترم ها ااااا ...

  نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 0:38  توسط ووهومن  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM