تبليغاتX
وقتی میخوای زن نگیری
 
خاطرات و خطرات ووهو
 
فرهنگ جان
متاسفانه باید بگم که شدیدا" با شما هم عقیده ام .... استفاده از سوژه های تکراری خیلی بده .... برای همین ایکس ها رو پشت هم عوض می کنم که تکراری نشن ....
 
خوشحالم از تصور کردن لبخندی، که ممکنه با خوندن این وبلاگ رو صورت دوستانم بشینه  ...  
 
این کریم باقری هم بعضی وقت ها حاشیه درست میکنه هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
  نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:55  توسط ووهومن  | 
پستش می کنمااااااااااااااااااااااااااااااااا
  نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 13:53  توسط ووهومن  | 
- میدونی یه روز در میون زنگ میزنن به من، از تو بد میگن ؟ ....... ( آیکون فکور )

- میدونی من بهشون چی میگم ؟....... ( آیکون سراپا سوال ) 

- بر شاخ میوه دار خورد سنگ روزگار، یک طفل دیده ای که زند سنگ بر چنار؟ ..... ( آیکون نیش باز تا بناگوش )

  نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 8:2  توسط ووهومن  | 
خوش بحالت نسترن .... من حتی غاری برای تنهایی هم ندارم ....
  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 11:41  توسط ووهومن  | 
بعضی چیزا ... قشنگتر از اونه که بتونه واقعیت داشته باشه
  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 1:32  توسط ووهومن  | 
مرام و افکار ۲۶۱ .... شغل و تحصیلات ۲۵۲ .... ثروت ۲۵۵ ... تیپ و قیافه ۲۵۶ ....

عجب ایکسییییییییییییییییییییییییی ....

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 13:39  توسط ووهومن  | 
اینجا غار تنهایی نسترن است .... قران سینگل ... پادری دانل .... وب کم بی اف .... و از همه مهمتر پیژامای گل منگلی ....

فقط بلیط ورودیش گرونه .... ده نفر نایب ...

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 23:38  توسط ووهومن  | 
مکان ... وسط میدان ونک

نسترن : همینجا نگهدار

ووهو : همینجا که نمیشه

نسترن : میگم همینجا نگهدار .... الااااااااااااااغ

ووهو : اونوقت میگی چرا به من می گی علی پروین ...

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:58  توسط ووهومن  | 
- آدم مي ترسه با تو حرف بزنه ...

_چرا...؟!

- مي ترسم پستش كني ...

- مگه من نسترنم ....!!!!

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:32  توسط ووهومن  | 
- تنها باری که جای خالی زنم رو حس کردم وقتی بود که دکتر بهم پماد داده بود ... کسی نبود بماله پشتم ....

- من تنها باری که جای خالی شوهرم رو حس کردم وقتی بود که خودم مجبور شدم آشغال ها رو ببرم بذارم دم در ...

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 22:14  توسط ووهومن  | 
پدر ووهو : ووهو جان ... برو یه مادر دختر پیدا کن ... دختر مال من .. مادر مال تو .... اوکی؟؟

ووهو : فکر خوبیه بابا جان ... آخه دخترا که با شوهرشون قهر می کنن ... میرن خونه ماماناشون ....

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:9  توسط ووهومن  | 
( لحنی آرام ) حالا نمیخوام امشب شام دعوتتون کردم ، مزه شام رو بهتون تلخ کنم ...

( لحنی قاطع ) امشب از کار صحبت نمی کنیم ... 

( لحنی عصبانی ) ولی من چهل ساله این کاره ام ..

( همراه با داد ) شما هیچ کدومتون هیچی نمی فهمین ... 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 17:40  توسط ووهومن  | 
صحنه اول : پارسا و من ... تو ماشین من بیچاره ... در حال لایی کشیدن تو کوچه پس کوچه ...

صحنه دوم : من و پارسا عکس بدست تو مطب ارتوپد ....

پارسا : ووهو حال کردی ...... یه ذره این ور اون ور زده بودم ... علاوه بر دو تا در یه گل گیر هم میرفت ....  ریزه کاری رو دیدی ...؟

ووهو : ما که تاحالا هرچی دیدیم ریده کاری بود ....

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 9:32  توسط ووهومن  | 

این آخرین پست نسترن در ایام بی شوهری (۳) بود ... که نمیدونم چرا بلافاصله حذفش کرد ... خوشبختانه من کپی پیستش کرده بودم ... بدون هیچ تغییری ... پستش میکنم و مثل همیشه ... برای پستش کامنت میذارم .

 

                                              ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

 

 

هنوز در یاهو مسنجر نرفته ام که ووهو مرا گیر می اندازد........... و پس از حال و احوال پرسی و بی جوابی های من ............. یا بهتر بگویم کم جوابی های من........

ووهو : " خب چه می کنی؟"............

من:"هیچی می خوام الان برم یه پست بنویسم .........  راجع به اینکه بی افم دیشب اومد دم موسسه و به من عیدی یه وبکم داد؟"

ووهو :" خب می بینم که ابزار کار هم کامل شد ........... وب کم ......... دیگه حالا می تونی بری تو چت."

من : " نه اصلا .......... با این قیافه مگه می خوام مردم قبض روح شن ......... من تا حالا دو بار اون قدیما که روم ها با اسم بود ......... دو  تا دختر که وب داشتن ازشون خواستم که برام روشن کنند و من بعد از ماهها تکست زدن در روم به همراه اونا قیافشون رو هم زیارت کنم .......... هر دوشون با لباس شب نشسته بودن  و کلی ارایش و موهای درست کرده .......... انگار جفتشون میخواستن برن عروسی...... یا مثلا از وسط یه عروسی وبکم زده بودن واسم ."

من: " تا حالا شده دختری برات وب روشن کنه ؟."

ووهو:"آره"

من:"خب پس می فهمی من چی می گم ......... خداییش با لباس شب نبودن؟"

ووهو: " نه ..........." .......... ایکون خنده ......... ایکون نیش تا بناگوش باز ...... ایکون قیافه فکور........

من :" چیزی شد؟"

ووهو: " راستش فکر که می کنم  می بینم اصلا لباس نداشتن که لباس شب باشه یا روز"

من: " ووهو ....... به جای ماجرای وب کم گرفتن از بی اف ........ همین رو پست می نویسما ؟"

ووهو : " بنویس اتفاقا می خوام همه بدونن........... می گن یه مردی رفت تو یه شهر گفت اقا من رو به جرم زنا شلاق بزنین ......... گفتن چرا اخه....... گفت تا همه بدونن من چی کاره هستم . .......... تو هم بنویس ......... تبلیغات می شه واسم."

من: "بقیه اش رو هم بنویسم؟"

ووهو : " بقیه اش چیه ؟ "

من:" تو که فعلا به درخت نسترن شاشیدی ........... علی پروینشم کردی ......... برو خوش باش."

ووهو: " ایکون شرم .......... ایکون نیش تا بناگوش باز "

از یاهو مسنجر بیرون میایم.

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 20:15  توسط ووهومن  | 

هر کسی با یه چیزی روحیه خودشو تعدیل میکنه ... یکی نقاشی میکشه ... یکی ساز میزنه ... یکی هم مینویسه ... نسترن مینوشت و چه قشنگ هم مینوشت ... بارها روحیه من و شاید خیلی های دیگه با شنیدن صدای این ساز به رقص در میومد ... یا تو خودش فرو میرفت ...

بارها من تو پست هام به بهترین دوستم اشاره کرده بودم ... آره ... بهترین دوست من نسترن بود ... دوستی ای که یکی دو ماه دیگه وارد چهارمین سال خودش میشه ... که برای یه دوستی صرفا نتی ... و توی یه دنیای مجازی ... در نوع خودش دوستی طولانی ای بحساب میاد . ما مثل هر دو دوست دیگه بارها با هم قهر کردیم ... آشتی کردیم ... خندیدیم ... و گریه کردیم ... و نسترن ... هیچ وقت ... خصوصا" در بدترین شرایط روحی من رو تنها نذاشت.

من اولا تو وبلاگ نسترن می نوشتم ...  شاید به همین دلیل بود که خیلی ها ... بعضی وقت  ها من و اونو اشتباه می گرفتن یا فکر می کردن یه نفریم ...

خوشحالم به دوستانی که فکر میکنن صدای این ساز رو خفه کردن ( و نسترن هیچوقت راضی به معرفی اونها نشد ) بگم که  نسترن برای تلطیف روحیه خودش یه راه دیگه پیدا کرده ... و اونا فقط باعث شدن من و امثال من از شنیدن این موسیقی زیبا محروم شیم و دیگه کسی نباشه که به من و امثال من یاد بده چطوری بتونیم با نوشتن ...  به یه هارمونی هماهنگ برسیم ...

 

                                           ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸

پ.ن.۱ - خوب ... به درخواست نسترن این توضیح رو اضافه می کنم ... با توجه به اینکه بلاگفا این امکان رو میده که با همون آدرس وبلاگ پاک شده ... وبلاگ جدید ایجاد شه ... همون دوستان یه وبلاگ جدید درست کردن ... نسترن میگه خواهش میکنم بیش تر از این اذیتم نکنید.

پ.ن.۲ - نسترن پسورد این وبلاگ رو داره ... هر موقع دوست داشته باشه میتونه به من افتخار بده و اینجا بنویسه ...

پ.ن.۳ - من آدرس وبلاگ نسترن رو در لینک ها مخدوش می کنم ... پیشنهاد می کنم شما هم این کارو بکنین

                                            ۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸۸ن

نویسنده: نسترن

يکشنبه 19 فروردين1386 ساعت: 2:4

19 فروردين1386 ساعت: 2:4

هر کامنتی گذاشتن ........ هر بد و بیراهی که دادن ......... توجه نکردم ........ در خودم ریختم .
.......... دیگر حتی با دوستانی که وبلاگ را می خواندند تماسی برقرار نکردم که یکی لجش بگیرد و آن یکی بگوید چرا ..............
وبلاگ سوم را در فضایی پر از دغدغه روحی از خودسانسوری ........ عدم ارتباط با دوستان وبلاگ نویس ............ آغاز کردم .............
اما باز هم با اعصاب من بازی کردند ............ حتی با ای دی خودم دیگر آن نشدم که نه کلامی به زبان بیاورم ........... نه حرفی........... و تنها بنویسم .
........ باز هم راحتم نگذاشتند ......... هر بار با کامنتی که نشان از نمیدانم چه بگویم ........... خدای من .
شدم نسترنی در خود فرورفته ............. و دیدم اینگونه که نمی شود ......... دارم ذره ذره اب می شوم ........... برای نوشتن .......... با کامنت هایی که هر کدام نوع جدیدی از توهین بود ............ مثلا یادت رفت بنویسی که دکتری این بار ......... و هزار جور حرف بد دیگر.
......... به قدری اذیتم کردند که دیدم چرا باید این همه آزار را تحمل کنم ........... مگر گناهم چه بود ؟............ و این شد که روز گذشته وبلاگ را حذف کردم و کلا از دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی کردم ............. و امشب شاهد این بازی مسخره شدم .............
دیگر از جان من چه می خواهید .............. نکند تا مرا دیوانه نسازید .......... دست از ماجرا بر نخواهید داشت؟
خواهش می کنم همه دوستان لینک ایام بی شوهری را که دیگر وجود خارجی ندارد از وبلاگ خود حذف کنند.
من میروم تا مثل همیشه در تنهایی ام بمانم.
و واگویه کنم قصه هایم را برای روح خسته و زخمی خودم .
دیگر همه چیز تمام شد.
...................................................
ووهو جان از تو هم ممنونم به خاطر پستت.............. که گاه برای اینکه دیگران تو را نشناسند ........ از تو به نام "حجت " در وبلاگ اولیه ایام بی شوهری یاد می کردم.
هر چند هیچ گاه نه تو مرا دیده ای .......... نه من تو را ................ امیدوارم در کنار کسی آرامش دائم بیابی.
.................................................
پایان.
 

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 1:16  توسط ووهومن  | 
- همیشه گفتم ... مراحل انجام یه پروژه اینه : تخیل ... تفکر ... تدبر .... تصمیم ... اجرا ....

تخیل و تصمیم با منه ... بقیه اش با شما ...

  نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 15:28  توسط ووهومن  | 

یه ایکس قدیمی : .. من دوبار جدا شدم ... تو یه بار ....ووهو ... چرا انقدر باهات لج بازی می کردم ؟! .... اگه از اول با تو ازدواج می کردم ... الان تو چه وضعیتی بودیم به نظرت ؟

- ووهو : احتمالا" من دو بار جدا شده بودم ... تو سه بار ...
  نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 2:53  توسط ووهومن  | 
یکی از عشاق نتی که دائم در حال ناله و فغانه : خوب ... ووهو چیکار کنم ... دوسش دارم ...

ووهو :   همون که شازده اسداله گفته ...

 - چی ...؟!

- ووهو :    همون سفر معروف سان فرانسیسکو دیگه ... 

- دیوووووونه

- ووهو : جدی میگم تازه تو این دوره زمونه با پیشرفت شبکه حمل و نقل برون شهری و تسهیل در ارائه خدمات صنعت جهانگردی ... این سفر یه سفر پیش پا افتاده و روزمره است ... 

-  بابا اونم میریم  ...   ولی میگه ازدواج نمیکنم باهات ...

- ووهو : ببین ... خره ... من که تو کاره تو موندم .... دیگه نمیدونم چه مرگته ...؟!!!!!

- میخوام باهاش ازدواج کنم ...

- ووهو : خوب اگه شازده زنده بود ... می گفت از یکی از این سفر ها دست خالی نیارش ... یه سوغاتی چیزی بده دستش بیاره

- دیوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونه

- ووهو : خوب من چیکار کنم ؟؟ میخوای پستش می کنم نظر سنجی کنیم

- نههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

- ووهو : چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   

 

  نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 17:41  توسط ووهومن  | 
صحنه اول:

ووهو : آقا همش ۱۰۰ متر هم نمیشه تازه اگه سقف رو هم حساب کنی ...

اوستا نقاش : بخدا کمتر از ۲۰۰ تومن راه نداره ...

صحنه دوم :

اصلا" من چیم از این کمتره ...؟ مگه نه اینکه یه بچه تنبل و خنگ و درس نخون بوده بجای دبیرستان و دانشگاه ... سر از شاگردی و  نقاشی درآورده ....؟ هر کاری اون بکنه من بهترشو انجام میدم ....

صحنه سوم :

فروشنده : چهار سطل رنگ ... یه غلطک ... یه برس ... مل ... بتونه ... سی و دو هزار تومن

صحنه چهارم :

من بدبخت رو در حال رنگ زدن ... اون هم با جون کندن در نظر بگیرین ...

صحنه پنجم :

یه اوستا نقاش دیگه : اینجارو کی به این روز انداخته؟؟؟

ووهو : بابا نمیدونم هرکی با مامانش قهر میکنه یه تابلو میگیره دستش ... وامیسته سر چهار راه میگه من نقاشم ... حالا چقدر میشه؟

اوستا نقاش : با این گندی که این یارو زده ... بخوای اینارو جمع و جور کنی ... ۲۵۰ تومن

ووهو : جا نداره تخفیف بدی ....؟

اوستا نقاش : چرا ... کمتر هم میگیرن ... یکی مثل اون قبلیه ولی ...

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 23:32  توسط ووهومن  | 
جلسه تودیع مدیر اسبق و معارفه مدیر جدید یکی از شعب .....

آقای ........ به درخواست خودشون تشریف میبرن ... از در باز دارن میرن ... هر موقع هم بخوان از در باز میتونن برگردن .... بالاخره هرچی باشه .... بد شناخته شده ... بهتر از خوب نشناخته است ....

( تکبیر )

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:39  توسط ووهومن  | 
- ناهار چی دارین بدین به ما؟

- کباب داریم ( با لهجه بخونین )

- دیگه ...

- کته هم داریم

- دیگه ...

- کته کباب هم داریم

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 23:52  توسط ووهومن  | 
تویه یه وبلاگی اشاره کرده بود به بی فرهنگی ما و اظهار تعجب از اینکه ما که قبلا" تمدن آنچنانی داشتیم ... چرا الان وضعیتمون اینه ... براش یه کامنت گذاشتم که بدون ویرایش و تجدید نظر اینجا هم میارم .لطفا" یه بارم که شده بجای اول ... دوم کردن نظر بدین ....مرسی

من با ربط دادن فرهنگ با قدمت و تاریخ مون کمی مشکل دارم . به نظر من همیشه یه مسیر باید کامل طی شه ... و اگر نشه و بخواهیم پله ها رو دو تا یکی کنیم ... قطعا" با مخ زمین میخوریم .... یه مثال : اروپایی ها احساس نیاز کردن ... برای گاریشون موتور درست کردن ... شد ماشین ... دیدن این ماشین میخوره به آدمایی که همواره دارن این دستگاه عجیب غریب رو با تعجب نگاه میکنن ... احساس نیاز کردن ... برای اینکه این ماشین به آدم ها نخوره ... یه بچه جلوی ماشین میدوید تا مردم را خبر کنه ... دیدن اینجوری نمیشه که یکی دایم اون جلو بدوه .... احساس نیاز کردن ... بوق گذاشتن واسه ماشین ... کم کم تعداد ماشین ها زیاد شد ... برای اینکه به هم برخوردد نکنن یا سر چهار راه ها سر در گم نشن چراغ راهنمایی و قوانین و ... ایجاد کردن ... بعد بخاطر اینکه جهت حرکت رو به همدیگه اعلام کنن راهنما رو درست کردن و .... بگیر برو تا آخر.....
حالا ما چی؟ .... یهو یه چیزی به نام ماشین آوردن گذاشتن جلومون ... ما هم پول داشتیم خریدیم ... ولی الان نمیدونیم این قوانین به چه دردی میخوره ... اون بوق به چه دردی میخوره ... اون راهنما به چه دردی ... فلاشر برایه عروسی ها روشن میشه ... بوق هم برای خبر کردن عمه خانم که زودتر زنبیلت رو بردار بیا بریم خرید.
چیزای دیگه هم همینطور ... مثال میخوای؟ از چند درصد قابلیت تلفن همراهت میتونی استفاده کنی؟ یا از مایکرویو تو آشپزخونت ... یا میدونی لباس پشمی و دست بافت رو با چه درجه ای بندازی تو ماشین رختشویی؟
نه عزیز من قدمت تاریخی ما رو با فرهنگ اشتباه نکن ... پله ها رو چند تا یکی رفتیم بالا باید یه جایی با مخ بیفتیم دوباره پاشیم.

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 13:7  توسط ووهومن  | 
خانم ها هم فرت و فرت عاشق میشن ... فقط کافیه آقایون :

زیادی عشق مرام باشن ... مثل بهروز وثوقی تو فیلم های ایرونی

زیادی اتو کشیده و مودب باشن و خیلی لفظ قلم صحبت کنن ... مثل رت باتلر

زیادی خوش تیپ باشن ... مثل برد پیت

زیادی هیز و لوده باشن ... مثل محمدرضا شریفی نیا

زیادی خونسرد و بی تفاوت باشن ... مثل جان تراولتا

زیادی تو دست و بالشون دختر باشه ... مثل ووهو

 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 23:54  توسط ووهومن  | 

از نظر من بهترین زمان کلاس  ۱ تا ۳ بعداز ظهره

چون آدم هم حاضریشو میزنه، هم چرتشو ...

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 9:22  توسط ووهومن  | 
۲۵۲ : دیگه نبینم چشمت هرز بگرده ها

-  منم امیدوارم دیگه نبینی

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 13:41  توسط ووهومن  | 
یه درس دو واحدی، منو و مهرزاد و بیچاره کرده بود ... ترم اول، حذف تک درس... ترم دوم ... حذف تو حذف و اضافه .. ترم سوم ... افتادیم ( تنها درسی که افتادم ) ... ترم چهارم ... حذف تک درس ... ترم پنجم .... سر جلسه ... از ۵ تا سوال فقط یکی شو نوشته بودیم ... اون هم از رو دست هم ... رفتم که برگه رو تحویل بدم ...

استاد ببخشید ... این درس شما منو بیچاره کرده ... ( عین ماجرا رو براش تعریف کردم )

استاد :  ( با خنده ) .... خوب ....

- یه فکری به حالم بکنین استاد ... جایه تمومه واحد ها سر درس شما نشستم تو کلاس ...

استاد : ( با خنده )  اوکی ، برو

- خیلم راحت باشه

استاد : می گم برو دیگه ...

- استاد بخدا اگه این دفعه بیفتم آبرو برام نمیمونه ها

استاد : ۱۴ بسته ؟

- ( با خنده ) استاد از سرمم زیاده

استاد : ( در حال تکون دادن سر ... لبخند به لب ) اوکی برو ....

عین همین ماجرا برایه مهرزاد میفته ...

استاد : ۱۴ بسته ؟

مهرزاد : استاد بیشتر نمیشه ؟ مشروط میشم استاد

استاد : چند؟

مهرزاد : ۱۸ میشه استاد؟

استاد : اوکی برو

بالاخره نمره ها رو زدن رو بورد .... فکر میکنین نتیجه چی شده بود ؟ من ۱۸ ... مهرزاد ۱۰

آقا مهرزاد و میگی ...  کارد میزدی خونش در نمی اومد ...

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 22:40  توسط ووهومن  | 

اگه تیممون برد : ایییییییییییییینننننننننه  ...

اگه تیممون باخت : اینم مثل بقیه بازی ها ...فقط سه امتیاز داره.

اگه مساوی کرد : ای ... تف ... تو اون شانس تون .
  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 1:0  توسط ووهومن  | 

یه پنجشنبه ... درکه ... من و پارسا ... یه برنامه همیشگی ...

ووهو : دو سه تا دختر نشون کن افتخار بدیم همراهیشون کنیم  ...

پارسا : سفارشتون چیه ؟... زیبا؟ ... خوش هیکل ؟.... خوش تیپ ؟.... لوند ؟

ووهو : خره ... هرکی کوله اش پر تره ....
  نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 13:58  توسط ووهومن  | 

نمیدونم این شعر رو از کجا دزدیده بودم :

مرگ احساس مرا ماتم نمی گیرد کسی

مانده ام در کوچه های بی کسی

بهترین دوستم مرا از یاد برد

سوختم خاکسترم را باد برد

  نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 13:57  توسط ووهومن  | 
همینجا بود ...

 یه دستت سرم ...

 یه دستت تو دست من ...

یه دست من لای موهای تو ...

تو درد داشتی، من اشک می ریختم ...

الان من زیر همون سرمم ...

رویه همون تخت ...

تنها می گریم ...

نه از درد ...

از دوری تو ...

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 18:29  توسط ووهومن  | 
دیوونه : اگه تعداد ما از شما بیشتر بود، میدونی چی میشد؟

عاقل : چی میشد؟

دیوونه : الان شما ها جای ما تو تیمارستان بودین 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 12:22  توسط ووهومن  | 
اگر تمام مردان جهان یکی می شدند

اگر تمام تبر های جان یکی می شدند

ار تمام درختان جهان یکی می شدند

اگر تمام دریاهای جهان یکی می شدند

اگر آن مرد با آن تبر، آن درخت را قطع می کرد و در آن دریا می انداخت

عجب تالاپی می کرد

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 1:0  توسط ووهومن  | 
اصولا" کمتر میشه موردی پیش بیاد که من کم بیارم ... ولی دو سه روز پیش بدجوری کم آورده بودم ...

عجله داشتم ... عصبی بودم ... نیم وجب بچه هم ( ۲۵۶ و میگم ) منو پیچونده بود ... کمربندم هم نبسته بودم ...پلیس که جلومو گرفت دیگه کلکسیون همه نوع بدبیاری تکمیل شده بود ... تکمیل

گفت : کمربند نبستین !! ... ( حالا اینجور مواقع آدم دوست داره جریمش کنن زودت بره پیه کارش ... )  ادامه داد : خطرناکه ...  (همچنان ساکت با اضطراب و عجله یه نگاه کردم تو چشمش ...مطمئن که شدم نگاش با منه یه نگاه انداختم به ساعتم ... ) عجله هم که دارین .... میدونین با این عجله و اضطراب احتمال تصادف وجود داره ؟!!! ... با این وضعیت اگه ترمز ناگهانی کنین ... سرتون بخوره تو شیشه ... ( و همچنان داشت ادامه میداد .... دیگه بدجوری داشت رو اعصابم پنالتی می زد ) گفتم میخوام سرم بخوره به شیشه بمیرم ... حرفیه ؟!!!! تو جریمتو کن ... گفت : جریمه که چشم  ... ولی من پول میگیرم که نذارم سرت بخوره به شیشه بیفتی بمیری ... فکرشو بکن ...

  نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 8:30  توسط ووهومن  | 

( ادامه از یه قسمت دیگه  ... )

تابستان سال 85 ... دارم شام درست میکنم ... نوشین ( دختر خاله م ) با شوهرش دارن میان ... نوشین ماکارونی های منو خیلی دوست داره ... با میگو و سسی که اون اسمشو گذاشته سس مخصوص ووهو ... راحت ترین غذای ممکن ... برایه همین بود که وقتی خواستن چتر واکنن، نه نگفتم.

در زدن ... نوشین .. افشین ( شوهر نوشین )  و یه پسره که نمیشناختمش ... افشین معرفیش کرد ... پارسا ... خوشوبشی کردیم و نشستیم ... افشین توضیح داد ... پارسا همکاره جدیده ماست ... این چند روزه انقدر به من لطف کرده که نمیدونم چطوری براش جبران کنم ... یه چشمک به پارسا زدم ... خوب شام میبردیش رستوران که حسابی جبران کنی ...افشین گفت : میخواستم با هم آشناتون کنم ... جواب دادم : خوب منم میبردین رستوران. دیگه کم آورد ... داشت فکر میکرد چی بگه که پارسا گفت : من این آقا ووهویه شما رو میشناسم ... یه نگاه انداختم بهش ... آشنا نبود... فکر کردم خواسته افشینو نجات بده از اون وضعیت ... عکس العمل نشون ندادم ... ادامه داد : خوب ووهو جان ... منو یادت نمیاد؟ ... راستش نه ... جدی میگی ؟ ... پارسا :  آره ... ما قبلا" هم همدیگرو دیدیم ... ووهو : نمیدونم ... یادم نیست ... پارسا : میدونه پالیزی ... یادت میاد که ... ( پریدم وسط حرفش ) ...تو یادت میاد گفتی بالاخره نفهمیدم برایه چی برگشتی و من گفتم شاید روز بفهمی؟ ... گفت آره ... گفتم اونروز ... امروزه ... حالا فهمیدی اونروز چرا برگشتم ؟ با بهت تموم گفت آره ... فهمیدم ... و افشین و نوشین کماکان گیج و مبهوت شاهد مکالمه ما بودن ...

پارسا تبدیل به یکی از بهترین دوستان من شد ... تا سال های سال ...

( بازم ادامه دارد ...)
  نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 14:35  توسط ووهومن  | 
من هیچوقت فیلم های تلویزیون رو نمی بینم

چون یا تکراریه ... یا بعدا" تکرارشو نشون میده  

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 11:22  توسط ووهومن  | 
با توجه به فضای باز حاکم بر این وبلاگ و روحیه انتقاد پذیری من خواهش میکنم با خیال راحت نظراته مثبتتون رو در مورده نوشته های من اعلام کنین.

                                                                                         با تشکر

  نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 23:11  توسط ووهومن  | 
دارم از بی حوصلگی تو خیابونا می چرخم ... خدا زیاد کنه ... همه مدله میشه پیدا کرد ...

یاد تابلو تبلیغاتی یکی از نوار فروشی های زمان شاه میفتم ...

یه رقاصه پیراهنشو زده بود بالا .. اونقدر که نافش معلوم شه .. و داشت با لبخند به دوربین نگاه میکرد ..

زیرش نوشته بود : برایه هر نوع سلیقه

  نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:2  توسط ووهومن  | 

وصال او ز عمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به

 

تو وبلاگ مجید جان یه کامنت گذاشته بودم در مورد آرزو ... یاد این بیت افتادم.

  نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 13:9  توسط ووهومن  | 
یه اس ام اس از یکی از ایکس های بلقوه ...

- بفرما شام

- نوشه جان ... من دارم غصه می خورم ...

- بمیرررررن  بررررات

  نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1:48  توسط ووهومن  | 

دوازدهم بهمن سال ۵۷ ... روز ورود امام ...همه میدونین چه جمعیتی تو خیابونا جمع شده بود. این جناب سرهنگ ما هم همراه خانواده، جزو مستقبلین رفته بودن تو خیابون و از اونجایی همسرش اهل خمین بود و به این واسطه دورا دور ارادت بیشتری هم احساس میکرد ... دائم میخواست خودشو جلو و جلوتر تویه صف مستقبلین جا کنه .... جوری که مردمی که مسئولیت نظم خیابونو بعهده گرفته بودند از دستش شاکی شده شده بودن ... بدجوررررر

شانس بد ... میزنه نزدیک رد شدن ماشین امام ... همون آقا جلال که نقش مهمی در اعطای درجه سرهنگی به جناب سرهنگ ما ایفا کرده بود ... ایشون رو تصادفی لایه اونهمه جمعیت میبینه .... دقت کنین ... تصادفی ... فکرشو بکن ... وسط اون همه جمعیت ... و از همون جا داد میزنه ... سرهنگ ... سرهنگ ... بیا اینور بهتر دید داره .... دهنی که نمیدونه کی واشه باید چی ی ی ی ی کارش کرد؟ باید گ... گل گرفتش ... آقا چشمتون روز بد نبینه ... هنوز جمله بصورت کامل از دهن آقا جلال در اومده ... درنیومده ... یه عده میریزن سر آقا جلال ... یه عده میریزن سر جناب سرهنگ ... حالا نزن کی بزن ... بندگان خدا فکر میکردن این سرهنگا اومدن به نیت انجام خرابکاری یا سوء قصد و دنباله جایی میگردن که دیده بهتری داشته باشه ... آقا تا میخوره میزنن این بدبخت هارو... حالا نزن کی بزن ...

خلاصه این جناب سرهنگ ما از اون ماجرا هم جونه سالم بدر میبره ... اما این لقب سرهنگ ... مثل کفش های میرزا نوروز کماکان این حسین آقای مارو ول نمیکنه ...

( شاید ادامه داشته باشه ...)

  نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 18:5  توسط ووهومن  | 

اوایل زمستان سال ۶۹ ... پشت ماشین ... تویه ترافیک سنگین میدان پالیزی ... مادر بزرگم سکته کرده ... دو شبه نخوابیدم ... دارم خالمو از بیمارستان میبرم خونه ... دیگه خسته شدم بس که مسیر بیمارستان تا خونه مادر بزرگم رو رفتم و اومدم ... رفتم و اومدم ... رفتم و اومدم.

راه باز میشه ... ماشینا راه میفتن ...منم راه میفتم ... یه موتوریه میپیچه جلوم ... وامیسته ... مرتیکه ... میزنی و در میری؟ در ماشین و باز میکنه ... یقه منو میگیره از ماشین میکشه پایین ... رهگذر ها جمع میشن ... مغازه دار ها اطراف هم همینطور ... من هنوز گیجم ... ای بابا ... من که تو ترافیک ایستاده بودم ... تو خودت داشتی از لابلای ماشینا لایی میکشیدی زدی به من ... حالا من چیزی نگفتم، تو مدعی شدی؟ !! شروع میکنه فحاشی کردن ... محترمانه اظهار بی تقصیری میکنم ... مشت اولشو جاخالی میدم ... دومی هم همینطور ... رهگذرایی که شاهد ماجرا بودن به طرفداری از من با یارو گلاویز میشن !! من میرم جداشون میکنم !! تو این بین یه پسر بیست و یکی دوساله ... خیلی موقر ...با یه پالتو خاکستری ...  آروم و متین میاد جلو ... راننده موتورو به اسم صدا میکنه ... سعی میکنه آرومش کنه ... طرف دوباره فحاشی میکنه ... خاله م از ماشین پیاده میشه ... داد میزنه ... چی میخوای؟ پول؟ ... و یه مشت اسکناس پونصدی پرت میکنه تو صورت یارو ... مثله سوزنی که به یه تیوب زده باشی ... خالی شدن بادشو میبینم ... سواره موتور میشه میره ... خاله م سوار ماشین میشه ... پسر پالتو پوش پولارو از زمین جمع میکنه ... از پنجره ماشین خیلی محترمانه میده به خاله م ... راه میفتیم و تا خانه فقط سکوت ... خالمو که پیاده میکنم بر میگردم میدون پالیزی ... باید موتوریه رو پیدا میکردم ... بدجوری شخصیتشو خاله م خورد کرده بود ( گرچه که حقش بود .. اما اگر نشانی از انسانیت نداشت، اونطوری درهم شکسته نمیشد ) ... باید از دلش در میاوردم ... تویه تک تک مغازه ها سرک میکشم تا پیداش کنم ... میدونم اونجا میتونم پیداش کنم ... تو یکی از مغازه ها اون پسر پالتو پوشو میبینم ... سریع از مغازه میاد بیرون ... آقا ول کن دیگه ... من ازت معذرت میخوام ... اونم که رفت متوجه میشم موتوریه تو مغازه است ... به رویه خودم نمیارم ... ( فکر میکنه اومدم دعوا ... بهتره اول موضع خودمو روشن کنم) ... براش توضیح میدم ... اومدم از دلش در بیارم ... بازومو میگره منو میبره سمت آب میوه فروشی سر نبش میدون ... میگه اینجا شیر موزاش حرف نداره ... دو تا شیر موز سفارش میده ... خیلی خوب ... من بهش میگم شما اومدی ... اونم بچه بدی نیست ... همه چیزم که ختم بخیر شد ...اصرار میکنم ببینمش ...میگه احتیاجی نیست ... فکر میکنم شاید اینطوری بهتر باشه ...  شیر موز تموم میشه ... ازش تشکر میکنم ... وقتی برایه خداحافظی با هم دست میدیم، میگه ولی من بالاخره نفهمیدم واسه چی برگشته بودی ... همونطوریکه دستش تو دستم بود با دست دیگم میزنم رو دوشش و میگم شاید یه روز بفهمی ... و تو دلم مطمئنم که یه روز میفهمه ... خودمم نمیدونم چرا ...

 ( ادامه دارد )

  نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 8:2  توسط ووهومن  | 

یه روز گرم تابستون رفته بودم بنزین بزنم.سر ظهر بود و هوا خیلی گرم، طبق معمول پیاده شدم که خودم باک رو پر کنم.

عرق پیشونیم تو چشم میریخت و اونو میسوزوند، شروع کردم به زمینو زمان فحش دادن تا باک پر شد .

 وقتی اومدم پولِ بنزینو حساب کنم دیدم کسی اون دورُ بر نیست. هر چی تو اون گرما گشتم کسی رو ندیدم که پولو بهش بدم، تا اینکه یه جایی تویه سایه کارگرِ پمپ بنزینو دیدم که داشت چُرت میزد. وقتی بیدارش کردم با کلی غُر غُر و بداخلاقی پولو گرفت، کذاشت تو جیبش. احتمالا" زیرِ لب چهارتا لیچار هم بارمون کرد.

 یادم افتاد تو همین کشورک همسایه که ما همشونو از نسل همون عربهای تمساح خور میدونیم ، وقتی میری پمپ بنزین کارگر اونجا میپره سرِ شلنگ و میذاره تو باک و همینطوری که باک داره پر میشه میپره شیشه ماشینتم تمیز میکنه وقتی هم که میخوای پولِ بنزینو حساب کنی بیست بار تا کمر جلوت دولا راست میشه که دفعه بعد بری تو همون پمپ بنزین.

همینجوری که داشتم حرص میخوردم مستقیم رفتم سراغِ رییسِ شرکت نفت منطقه و عینِ ماجرا رو براش تعریف کردم.

میدونین جوابمو چی داد؟ همونطوری که رو صندلیش لم داده بود و صندلی و به چپ و راست میچرخوند، گفت: معلومه؛ هرکی به اندازه حقوقش کار میکنه.

من که علاوه بر سوزشِ چشم، سوزشِ یه جایه دیگه هم بهم اضافه شده بود و انگار با پتک زده بودن تو سرم همینطور که داشتم بر میگشتم فکر میکردم اگه معلمایِ مدرسه که مسئولِ آموزشِ آینده سازان جامعه هستن؛ پرستارایِ بیمارستان که مسئولِ بهبودِ سلامتِ ما هستن ، مامورایِ نیروی انتظامی که مسئولِ امنیتِ ما هستن و .... همین طرزِ تفکر رو داشته باشن ،  تکلیفِ این مملکت چی میشه ؟!

 

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 11:25  توسط ووهومن  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM