تبليغاتX
وقتی میخوای زن نگیری
 
خاطرات و خطرات ووهو
 

                                 برای مجید رسیدن به معشوق

                                      برای اتل یه ذره عقل

                                        برایه شیوا یه لیدر

                                       برای آنی یه شوهر

                                      برای فرزانه یه شازده

                                  برایه 260 یه نیم نگاه ووهو

           برای ح م ی د (ه ) عطری که بهار بیاره براش، نه خزون انتظار

                برای نسترن یه دل مهربون که نتونه با ووهو قهر کنه

                            برایه ووهو یه ایکسه همیشگی

                 و برای همه لحظه هایه شاد شاد شاد آرزو میکنم

                       این آخرین پست منه ... خدا نگه دارتون

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:56  توسط ووهومن  | 

کامنت دونی این پست

 مخصوص

 تبریک سال نو

 توسط شما

 

 برای دوستانتان

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:16  توسط ووهومن  | 

تو همسایگی ما ، مردجا افتاده خیلی باحالی زندگی میکرد به نام حسین آقا ... که درو همسایه ... اهل و عیال ... صداش میکردن جناب سرهنگ ... تا مدت ها بزرگترین دغدغه ذهنی من این بود که این درجه رو کی به این داده ... چون تا اونجا که من میدونستم، این جناب سرهنگ ما، فرق بین سرباز وظیفه و تیمسار رو هم نمیدونست.

تا اینکه اوایل جنگ که منقضی خدمت ها رو میبردن دوره احتیاط، مکشوف به عمل اومد که این آقا اصلا" سربازی هم نرفته ... ما هم با کنجکاوی فراوان پاپیچ جناب سرهنگ شدیم که چی ؟ که یا میگی ماجرا چیه ؟ یا همه جا میشینیم میگیم این آقا سرباز فراریه ...

...  و اما ....

داستان جناب سرهنگ به زمانی بر میگرده که به همراه خانواده و اهل و عیال با سه تا ماشین عازم مسافرت زمینی بودن ...اونروزا کنترل جاده ها با ژاندارمری بوده ... دم یکی از پاسگاه ها، یه سرکار استوار جلویه یکی از این ماشینها رو میگیره بدلیل نداشتن نور مناسب در شب  ... ماشین بعدی که همسایه ما باشه، وقتی میرسه ... میاد پا در میونی کنه ... پیاده میشه ... از راننده ماشین جلویی که شوهر خواهرش بوده میپرسه چی شده جلال؟ ... جلال که دست و پاشو گم کرده بوده و از بس نظامی دو رو بر خودش دیده بوده هول کرده بوده ... با لکنت زبون ... میگه هیچی جناب سرهنگ ( بجای سرکار استوار ) ... میگن نور ماشین اشکال داره ...

آقا این آقا جلال کلمه جناب سرهنگ از دهنش دراومده درنیومده ... سرکار استواره  ایست خبرداری میکشه که عین پاسگاه میریزن دوره ماشین اینا ... خبردار وامیستن .. ( احتمالا" تو دلش گفته بوده : من که استوارم ... پس حتما" این یکی سرهنگه دیگه )

حالا این حسین آقایه سربازی نرفته ... نه بلده سلام نظامی بده ... نه بلده آزاد باش بده ... مونده چه غلطی بخوره این وسط ... آقا جلال که یه نموره زرنگ تر تشریف داشته به سرکار استوار میگه ... زودتر جمع کنین این دنگ و فنگارو ... جناب سرهنگ اگر از این تشریفات خوشش میومد ... اینجوری سفر نمیکرد که ... اینجا دیگه حسین آقا ... چیز ... ببخشید ... جناب سرهنگ ... بخودش میادو یه دستی تکون میده ... مبنی بر جمع کردن کاسه کوزه ... حالا سرکار استوار آزاد باشو داده، ولی مگه ول میکنه خانواده جناب سرهنگ رو ...

دردسرتون ندم

این حسین آقا که تا اونموقع داشته دنباله یه جای خوش آب و هوا جهت پهن کردن بساط چادر و منقل میگشته .... خودشو و خانوادشو تویه هتل درست و حسابی میبینه ... یه پذیرایی درست و حسابی میشه ... و فردا صبح هم ماشین تازه چراغ تعمیر شده آقا جلال رو از سرکار استوار تحویل میگیره ... گرچه که از استرس لو رفتن قضیه ... جناب سرهنگ شب تا صبح جای اقامت در اتاق هتل ... آفتابه بدست دم در توالت، قدم رو میرفته

البته فکر نکنین گرفتن این لقب جناب سرهنگ خیلی ختم بخیر شد ... چون سالها بعد سر یه جریان دیگه از دل و دماغش زد بیرون

                                                ( و این داستان ادامه دارد )

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 1:15  توسط ووهومن  | 

نمیدونم چرا هر وقت میخوام تصمیمی بگیرم ... ناخودآگاه یه ضرب المثل میاد تو ذهنم .... بعشی وقت ها باعث میشه راحت تر تصمیم بگیرم ... ولی بعضی وقت ها هم باعث میشه گیر کنم تو شیشو بش. اینا رو بخونین:

 

یه دست صدا نداره .... اگه شریک خوب بود خدا هم شریک داشت

با حلوا حلوا دهن شیرین نمیشه .... وصف العیش، نصف العیش

گر صبر کنی زغوره حلوا سازی .... در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

دوری و دوستی ...  از دل برود هرآنکه از دیده برفت

از خرس یک تار مو کندن، غنیمت است .... یا قیمت تمام یا منت تمام

 

شما چند تا از این ضرب المثل ها ضد و نقیض سراغ دارین؟

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 15:15  توسط ووهومن  | 

قابل توجه آقایونی که منکر عشق و عاشقی میشن ...

عشق تو وجوده همه مخلوقات وجود داره ... از جمله آقایون... اون هم از نوع فرتیش ( یعنی فرت و فرت عاشق میشن ) هر فرت هم تا تلاقی نگاهشون با یه جفت چشم شهلایه دیگه طول میکشه ...

 و البته هر بار هم دلیل محکم و قانع کننده ای برای بهم خوردن رابطه قبلی وجود داره. 

 

بقول بلبل سرگشته ... آسیاب آقایون ؛ همه چیزو خورد میکنه ...

 

البته چندان تقصیری هم متوجه آقایون بنده خدا  نیست ... بقول اندی ( که اصلا" ازش خوشم نمیاد ) میگه : ( اینجارو شیشو هشت بخونین ) ... دختر ایرونی مثل گله ... چه رنگ و بویی داره .. نگو کی از کی بهتره ... هر گل یه بویی داره ...

و این عشق فرتی از زمان های قدیم وجود داشته ... ولی مخصوص پول دارا بوده که حرمسرا داشتن ... ولی خوب این روزا ... با توزیع عادلانه ثروت و استفاده برابر از زیر ساخت ها ... در میان همه  آقایون نهادینه شده.

خانوما حواسشون باشه ... حالا ما واسه خنده یه چیزایی گفتیم ... اما اگه کامنت ناجور بذارن، حالشونو تو پست عشق فرتی ( نوع زنونه ) خواهیم گرفتا ... نگیییییید نگفتا ....

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 1:23  توسط ووهومن  | 

طلسمو باید بشکنیم ... ما هم بشیم مثل همه

حالا که بی وفاییه ... ما بی وفا تر از همه

هیچکسی غیر از خودما ... به داده ما نمیرسه

عاشقی ها رو هم دیدیم ... یه هوسه ... یه بار بسه

عاشقی تو دوره ما ... ولله سروته نداره

چیزه به این بی ارزشی چه چه و به به  نداره

کویره خشک دل مون .. دیگه زده هزار ترک

غم دیگه بسه نازنین ... هرکی نموندش به درک
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 21:17  توسط ووهومن  | 

من که از خدا بجز عشق .... چیزه دیگه ای نخواستم

هرچی هست فدای عشقت .... من فقط تو رو میخواستم

امشب بگو عزیزم .... بی من کی همصداته

دلم گرفته امشب .... فاصله ها زیاده

کدوم عاشق میبوسه .... اون دسته مهربونو

تو چشم تو میبینه .... مهتاب آسمونو

تو خلوت کوچه ها ..... سرت رو شونه کیست؟

گلایه ای ندارم ..... این بازی زندگیست

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 12:10  توسط ووهومن  | 

داشتم راجع به آگهی مجید جان در مورد نوشتن پست برای ایام نوروز فکر میکردم ... دیدم من آرزوم این بود که مربی فوتبال شم ... حالا اگه بخوام یه تیم از بلاگفا درست کنم ببینیم نتیجش چی میشه :

نسترن – علی پروین – همیشه حرف حرفه خودشه – به هر کی هم دلش میخواد فحش میده

مجید جان – علی کریمی – خوب بازی میکنه ( مینویسه ) ولی زیاد تک روی میکنه

اتل – خداد عزیزی – بس که شیطونه

خاتون – مهدی مهدوی کیا – همه دوستش دارن

شیوا – علی دایی – چون جفتشون فقط به فکر "لیدر" ی !! هستن

حسین فراهانی – میرزاپور – فقط گند میزنه

فرهنگ رضانیا – کریم باقری – به هیچ کس کاری نداره – کاره خودشو میکنه

آنی ( دختر ترشیده ) – یحیی گل محمدی – سالی یه بار گل میزنه ( شما بخونین آپ میکنه ) اما گلی میزنه ها

خانم ثابتی – احمدرضا عابد زاده – اسطوره است – مقامش خیلی بالاتر از تو ایران بازی کردنه ( شما بخونین تو بلاگفا نوشتن )

جودی ابوت - علی انصاریان – همه جای زمین حضور محسوس داره

خانومی و آقایی – جواد نکونام – دوندگی زیاد داره – اما دیده نمیشه

260 -  استاد اسدی – فقط به خودمون گل میزنه

نیمکت نشین ها -  پاپتی – لاله – امیر – فرزانه – مداد سفید – ح م ی د ( ه ) - مهدی و سایر دوستان

ووهومن – خوزه مورینیو – زیادی خود شیفتگی داره

 اینو قرار بود بفرستم برایه مجید

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 19:55  توسط ووهومن  | 

این مطلب و روز مسابقه هادی ساعی نوشته بودم ... ببخشید انقدر دیر پست شد.

الان داشتم مسابقه یِ هادی ساعی و لی یونگ از کره جنوبی رو در چارچوب بازیهایِ آسیایی دوحه میدیدم.

نه اینکه فکر کنین میخوام از باختِ تکواندو کارِ ایرانی و ناداوری و شانسِ بدو کجیِ زمینو دست داشتن کره ای ها تو فدراسیون جهانی تکواندو و .... قلم فرسایی کنم؛ ( چون همه یِ اینارو پس فردا تو روزنامه های ورزشی میخونین  ) من میخوام به نکته ای اشاره کنم که تویه هیچ روزنامه ورزشی ای نخواهید خوند .

نمیدونم بازی رو دیدین یا نه؟ .. و اگه دیدین به داور بازی دقت کردین یا نه ؟ ... داور بازی زن بود !!!

 

نه اینکه فکر کنین من فکر میکنم خانوم ها توانایی این کارو ندارن یا تعجب من تنها از اینه که چطوری کمیته برگذاری مسابقات، اون هم تو یه کشور اسلامی؛ یه زن رو بعنوان داور انتخاب کرده ( البته این هم جای تعجب داره، چون تو کشور خودمون هم زن نمیتونه قاضی باشه ) یه مشکل اساسی تر داریم ...

وقتی تکواندو کارا همدیگه رو بغل میکردن، داور خودشو مینداخت بینشون تا اونا رو از هم جدا کنه !!!!

حالا از سر نکردن روسری که بگذریم، تماسِ بدنی مرد و زنِ نا محرم ... اون هم تویه یه کشور اسلامی، اون هم جلوی دوربین تلویزیون که پخش مستقیمِ جهانی داره رو چطوری میتونیم توجیه کنیم؟!!!!

نمیدونم این قطریا نترسیدن طالبان بیاد و کل قطر و دود کنه بره رو هوا ؟!!!

از همه اینا گذشته همون بهتر که هادی ساعی بازی رو نبرد چون اونوقت داورِ زن باید دست هادی رو بعنوانِ نفرِ برنده میگرفت که بالا ببره!!!!! که اونوقت خود هادی زیر بار نمیرفت ...

 

اصلا" بهتره از این به بعد همونطور که رویِ تشکی که حریفش اسراییلیه نمیریم؛ رویه تشکی که داورش زنه هم ، نریم...  یا اگه رفتیم حتما" بازی رو ببازیم. اینجوری ریسکش کمتره؛ اقلا" از تماس دست یه زن نامحرم با خودمون جلوگیری کردیم ... حداقل دین و ایمانمون رو نباختیم.

راستی کسی میدونه داور تکواندو دست برنده رو بالا میبره یا نه؟

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:6  توسط ووهومن  | 

نمیدونم با نوشته های ایرج پزشک زاد چقدر آشنایی دارین؟ دایی جان ناپلئونش که معروف ترینشه و واقعا" یه شاهکاره ... نمیدونم سریالشو دیدن یا نه ... من که هر وقت فرصت میکنم میبینم ... اصلا" هم سیر نمیشم ... حساب کنین چهل سال پیش یه همچین چیزی ساختن ... واقعا" هنره ... و بازی اون هنرمندا ... واقعا" شاهکاره

 القصه....

من هر وقت دایی جون ناپلئون رو میبینم یاده آی دی نسترن میفتم ... میدونین چرا؟ ( البته  اسداله میرزا رو هم که میبینم یاد ووهومن میفتم )

وسط حیاط خونه دایی جون یه نسترن بود که دایی جون خیلی بهش علاقه داشت ... یه بار که بر حسب تصادف یکی از شاخه هاش شکسته بود ... قاسم ( نوکر دایی جون ) از ترسش شاخه هرو چال کرده بود که دایی جون نبینه ... و وقتی هم که دید ... یه الم شنگه حسابی بپا شد.

خلاصه ...

این دایی جون زندگیشو یه ورژن کپی شده از ناپلئون میدونست و طبیعتا" انگلیس ها رو دشمن خودش ...

شوهر خواهر دایی جان که رابطه خوبی باهاش نداشت، برایه اینکه اذیتش کنه خونشو به یه افسر هندی اجاره داده بود که دایی جان از زیر نظر بودن توسط نماینده انگلیسا حساب عذاب بکشه...

یه شب که این افسر هندی مست کرده بود ... نمیتونه خودشو کنترل کنه و روم به دیوار ... روم به دیوار پای این نسترنه  ... میکنه؛ یعنی چیز ... یعنی ... جیش میکنه.

آقا چشتون روز بد نبینه ... دایی جون میاد و شروع میکنه به انگلیسا فحش خواهر و مادر دادن ... که چی؟ که کار کاره انگلیساست ... اینا تویه میدون جنگ نتونستن جلویه منو ناپلئون درآن ... از پشت دارن خنجر میزنن ... مامور فرستادن پس آبشو بریزه پای نسترن من ...

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 1:43  توسط ووهومن  | 

سر بالایی دانشگاه ما ... شهید بهشتی و میگم ... خیلی دوست داشتنی بود ...  به هیچ دختری اجازه نمیداد وقتی جلو پاش یه نیش ترمز میزنی، نپره بالا ... مخصوصا" تو زمستون یا تابستون ... حالا تیپ و قیافه و مدل ماشین ما که دیگه مزید علت بود ...

همه اینا رو گفتم که بگم علی رغم همه این عوامل ... ما اینکاره نبودیم ... نه فکر کنین از ترس کمیته انضباطی و از این جور حرفا ... راحتتون کنم ... عرضه شو نداشتیم ...

یه بار تو یکی از این آمد و شد ها یه دختر رو دیدم که داره میدوه ... نمیدونم چی شد ... از رو دلسوزی ... در راه خدا ... بخاطر عواطف بشر دوستانه ... خبطی کردیم و زیدم رو ترمز ... و این شروع آشنایی من و مرجان بود.

ممرجان ( همون مرجان – من صداش میکردم ممرجان ) دانشجوی معماری دانشگاه تهران بود ... دو سال از من بزرگتر ... تو یو ان یه کار نیمه وقت داشت و نمیدونم چرا چند تا از واحدا شو اونجا مهمان شده بود... یه دوست پسر داشت به نام امیر که بعد ها شنیدم نه با اون امیر بلکه با یه امیر دیگه ازدواج کرد.

ما با هم داستانها داشتیم ... چهار ... پنج ماه مدام با هم بودیم ... بدون اینکه حتی دستمون جز برای دست دادن به دست اون یکی بخوره ... خیلی صمیمی شده بودیم ...

من کارم شده بود هر روز پا شدن ... از ولنچک رفتن به انقلاب دنبال اون و بردنش به فرشته محل کارش ... بعضی وقت ها هم باید گازشو میگرفتم ... لایی میکشیدم ... کوچه پس کوچه ... خانومو میرسوندم به قرار شون با امیر آقا ... کسی که هیچوقت ندیدمش و بخاطر شکی که به روابط منو مرجان داشت، باعث قطع روابطمون شد.

اونم کارش شده بود تمیز کردن خونه من ... اتو کردن لباسام ... خرید خونه برایه من کردن و غذا درست کردن. تازه بعضی وقت ها از مامان بابام که اومده بودن به من یه سری بزنن برن هم پذیرایی میکرد.

خوب اینم یه جورشه دیگه ... و هردو مون خوشحال بودیم ... تا اینجا رو داشته باشین تا بریم سراغ بقیه ماجرا ...

نمیدونم کتاب قطعه گم شده شل سیلور استاین رو خوندی یا نه؟ اگه نخوندین حتما" یه سر اینجا بزنین :

http://www.shooshe.com/CLIPS/sfmp.html

من این کتاب رو از کتاب خونه یه مهد کودک گرفته بودم و چون خیلی ازش خوشم اومده بود میخواستم برا خودم بخرم ...  ولی تموم تهرانو دو تایی با مرجان گشتیمو گیرمون نیومد.

زمستان سال 69 بود ... چند وقت بود احساس میکردم رفتار مرجان عجیب شده و یه چیزایی رو داره از من قایم میکنه ... ولی کنجکاوی نمیکردم ... به من هم ربطی نداشت ... اگه نباید چیزی رو میدونستم ... خوب حتما" نباید میدونستم دیگه ...

 اینا همه گذشت تا روز تولدم ... روزی که صبحش با مرجان سر حرف و حدیث های امیر برای اولین بار یه دعوای درست و حسابی کرده بودیم ... رفتم محل کارش، دنبالش که برسونمش خونه ... تو راه هرچی حرف زد فقط بی محلی کردم ... وقتی گفت میشه قبل از اینکه منو برسونی بریم با هم یه دور بزنیم ... با بداخلاقی گفتم نه ... امیر جان ناراحت میشن ...سر کوچشون وقتی میخواست پیاده شه ... دست کرد تو کیفش یه جفت کتاب درآورد ... داد بهم ... گفت تولدت مبارک ... جلد اول و دوم همون کتاب بود... گرفتم ... گفتم مرسی و پرتش کردم رویه صندلی عقب ... برای اولین و آخرین بار صورتشو آورد جلو گونه  منو بوسید ... در رو باز کرد و رفت.

نمیتونستم تا خونه صبر کنم ... زیر اولین چراغ تو پارک وی زدم بغل ... کتاب رو برداشتم بخونم ... صفحه اول ... صفحه دوم ... صفحه سوم ... جلد اول و کامل خوندم ... جلد دوم رو برداشتم ... صفحه اول ... صفحه دوم رو که اومدم ورق بزنم ... متوجه چیزی شدم ... این یه کتاب دست ساز بود نه چاپی ولی اونقدر با مهارت و دقت درست شده بود که حتی من که تموم اون کتابو حفظ بودم به سختی تشخیص دادم این کتاب چاپی نیست. تازه فهمیده بودم این چند روزه مرجان داره چی رو از من قایم میکنه.

تموم مسیرو تا خوونه گریه کردم ... وقتی رسیدم زنگ زدم مرجان و با گریه ازش تشکر و عذر خواهی کردم ... الان 16 سال از اونموقع میگذره و من هنوز اون دو جلد کتابو دارم ... بهترین و با ارزشترین کادویی که تو تموم عمرم گرفتم.

چند روز بعد ... وقتی مرجان رو داشتم میبردم سر قرارش با امیر ... بهم گفت امیر ازش خواسته رابطمو باهات قطع کنم ... بهم گفت میدونه که درکش میکنم و میدونه اگه یه روز بعد از سالها بیاد دنبالم بازم با لبخند گرم من روبرو میشه ... بهم گفت مطمئن باش اگه یه روزم از عمرم مونده باشه میام پیدات میکنم ...

الان شانزده ساله منتظرم و هر موقع یاد این قسمت داستان میفتم اشک تو چشام جمع میشه ... ممرجان منتظرم بیای تا بازم عزیزترین دوست هم باشیم.
  نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 16:3  توسط ووهومن  | 

بقول اطلس : اگه اونایی که شانس بوده تو زندگی من شانس بود ... که امیدوارم آوارشه این شانس تو سر ... تو سر .... تو سر همون اطلس

من هرچی به این نسترن التماس کردم بذار تو وبلاگت بنویسم ... خواهش میکنم تو وبلاگت بنویسم ... لطفا" تو وبلاگت بنویسم .... میشه تو وبلاگت بنویسم ... یا نذاشت یا اگه گذاشت بعدش گفت هارمونی بهم زن.

من هم که دیگه به اینجام رسیده بود ... اینجام منظور اونجام نیستا فکر بد نکنید ... اینجامو میگم ... در حد گلو ... نه ... یه ذره بالاتر ... همچین تا نزدیکای لبم ... یه جایی بین چونه و لب ... حالا شما فرض کنین خوده لب ... بخودم گفتم از این بچه که کمتر نیستی ... همین اطلس خودمونو میگم ... خوب برو یه وبلاگ خودت بزن، منت نسترن رو هم نکش ...

حالا نتیجه ش این شد که نمیدونم چی بنویسم ... ازX  هام بنویسم یا از مراحل پنچ گانه زندگیم؟

از کجا شروع کنم؟

  نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 18:28  توسط ووهومن  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM